|
قصه های جوجه کوچولو و تپل
|
خیلی فصل خوشگلیه!! تازه هم من و هم تپل من توی این فصل باحال به دنیا اومدیم!!
فقط نمیدونم چرا انقدر زود و یهو خیلی سرد شد!!![]()
امیدوارم که این فصل برای همه از جمله خودم و تپل و بقیه دوستان خوبه خوبه خوب بگذره و بهشون خوش بگذره!!!
فردا امتحان رانندگی دارم!!! به قول تپل چه قدر بزرگ شدما!!!
هیچی نخوندم و فکر میکنم که امتحان شهر رد بشم!!!
ولی نه من قبول میشم!!![]()
۲شنبه هم مثل اینکه قراره با نیلوفر برم موزه هنرهای معاصر!! فقط نمیدونم چرا اصرار داره که بدون تپل بریم
میگه من با تپل تعارف دارم
میگه نمیذارم من دنگ خودم رو حساب کنم!
سه شنبه هم احتمالا امن و امان است!!! ولی چهارشنبه قراره بریم لواسون خونه دایی وحید!!!
۵شنبه هم عمه فضوله با خانواده و احتمالا شوفاژ و شوناژ و شورنا هم میان
اگه این ۳تا نیان به من خوش نمیگذره
تا جمعه هم فکر کنم بمونن!!! وای مامان هم شنبه مرخصی گرفته!!!
راستی مامان و بابام با هم کلی قهرن!!
هیچ کدومشون هم نمیگن که سر چی با هم جر و بحث کردن!!
ولی هر چی هست مامان که خیلی دلش پره!!!![]()
تپل معلوم نیست از صبح کجا رفته گوشیش که نمیگیره!! مامانم از دیشب توی تختشه هی میخوابه هی بلند میشه!! بابا هم که مثل هر جمعه رفته تهران و نی نی هم رفته پیش دوستش از دیشب اونجاس!!!![]()
بابا من کپکیدم به خدا!!!!!!!!!!!!!!!! یکی من رو از این وضعیت نجات بده!!!![]()
من افسرده شدم میدونم و شاید به قول عمه مو طلایی فضول من آداب معاشرت بلد نیستم اما به خدا هیچی به جز آرامش برای خودم و کسانی که دوستشون دارم نمیخوام!! من میترسم!! از غم ها و ناراحتی های بیشتر از این میترسم!! از بازی زندگی میترسم!! و یقینا از سرنوشت میترسم!! نمیدونم جای یه آدم ترسو و بزدل توی این دنیا کجاست اما خودم از خودم متنفرم!!!
دیگه نمیدونم از دنیا چی میخوام!!! بابا همیشه میگفت توی زندگی آدم به یه جایی میرسه که هیچ چیز نمیتونه اون خلا رو برای آدم پر کنه!!! دارم این احساس رو میکنم!! خلا درونیم با وجود تپل پر میشد اما الان دیگه احساس میکنم حتی نمیخواد که مال من باشه و اگرم هست به خاطر دلسوزیشه!! الان توی وجودم کاملا اون خلا رو حس میکنم!! این احساس رو دوست ندارم!!
به اشتباهاتم فکر میکنم! که چی کار کردم؟؟ کجا اشتباه کردم؟؟کجا پام رو کج گذاشتم؟؟به کی بد کردم؟؟به چی پشت کردم؟؟
تا حد مرگ پیش رفتم اما میترسم! دیگه از همه چیز میترسم!! هیچ اعتمادی توی وجودم نمونده!!
پشیمونم!! از اینکه هستم و وجود دارم پشیمونم!! از اینکه نفس میکشم پشیمونم!!
من هیچی نیستم...هیچی.............
یه خبر که اگه پست پارسالم تقریبا همین موقع نگاه کنید میفهمید که مثل پارسال شوفاژ اومده پیشم!! بهمون خوش میگذره البته اگه از بی معرفتیای من بگذریم خوبه چون آخه من این دو روزه که شوفاژ اینجا بود همه اش این کلاس و اون کلاس بودم!!!
از نظر روحی با کمکای تپل خیلی حالم بهتر شده فکر کنم حال خودشم بهتر شده باشه اما درونم یه اضطراب خیلی بدی هست!! همه اش منتظر یه حادثه ام! همه اش منتظرم که رد بشم از این امتحان سخت!!
امیدوارم همه چیز حل بشه! نیلو میگه آدم نباید خودش برای خودش دعا کنه چون کم پیش میاد که نتیجه بگیره پس اگه میشه شما هم برام دعا کنید
بشین سر جلسه با حالت خواب آلود سوالای مسخره آزمون آزاد رو جواب بده!!
آخرشم یه دفترچه بهت بدن!! موضوعش بره تا اعماق مغزت اما هضم نشده برگرده (آهان مغز هضم نمیکنه اون معده بود)
باید یه جای جعبه دستمال کاغذی طراحی میکردم برای داخل ماشین!!! بابا عجب غلطی کردیم طراحی صنعتی انتخاب کردیم!!!
بعدشم توی گرما با مریم بکوبیم بریم برای مامانامون خرید کنیم!!! هر دوتامون فکر کنم گرما زده شدیم!![]()
بعدشم اومدم خونه با تپلم حرف زدم!!! الانم تپل رفته تهران مهمونی و کلی هم قراره دیر برگرده و من هم کلی خوابم میاد نمیتونم منتظر بشم!!
احساس میکنم الانم تو خواب اینارو نوشتم!
اگه چرت و پرت بود ببخشید!
احساس میکنم یه عمره که خستگی توی تنم مونده!!! حال و هوام برگشته به همون روزا!!! همون روزا که دوست داشتم بمیرم و نباشم!!!
دلم یه مهمونی توپ میخواد!!! یه مسافرت دسته جمعی باحال!!!!یه سرگرمی غیر عادی!!!
دلم برای همه چیز تنگ شده!!! برای روزایی که هیچی برام مهم نبود!!! خسته ام!!! میدونم برای چیه!! تپل میگه میرم و نمیره که زودتر برگرده!! از درس و کلاس خسته شدم!! از اینکه بابا همه اش خونه است خسته شدم!! از اینکه تپل میگه همه چیز درست میشه اما هنوز هیچی درست نشده خسته شدم!! از اینکه باید انقدر انتظار بکشم خسته شدم!!!
احساس خوبی ندارم!! هر از چند گاهی این حس بهم دست میده اما این دفعه خیلی شدیده!!!
this is the firsT time that I want to write in english here!
I'm full of nonsense and crops so u don't have to listen to them!
I shoudl state that I will have an awfull exame tomorrow!! They call it entrance exame!!I HATE IT and hate those people who say that It's ur future!!!
I should tell them:>>> HEY GUYS THIS IS MY FUTURE AND I THINK ENTRANCE EXAME IS A MOLECULE IN MY LIFE!!
If they don't accept me az a student in university>>>>>kiss my ass!!! IT'S NOT IMPORTANT FOR ME!!!
نمیدونم چی قراره بشه!! چه سوالایی!!! کجا!!! توی چه شرایطی!!! اما فقط میتونم از ته دلم بگم برام اصلا مهم نیست که نتیجه اش چیه!!!!!!!!!!!!
زیاد نمیترسم ولی میدونم که اونی نیست که ازم میخوان!!! امیدوارم حداقل یه چیزایی نیاد که جا نخورم!!
تپل هم که چند روز دیگه میره!! شاید کمتر از یه هفته!! امیدوارم زودتر کنکور آزاد هم رد بشه دیگه تا یه مدت خلاص بشم!![]()
پارسال همین موقع که به خاطر کنکور تپل داشتم میمردم از اضطراب!! الان باید برای خودم نگران باشم!! تپل قول داده برام دعا کنه که قبول بشم! شمام دعا کنین!! قبول شدن مهم نیستا!! مهم اینه که جای نزدیک و خوب قبول بشم!! دعا کنین ترو خدا!!![]()
امروز روز خوبی نیست مثل بقیه روزا توی این یه ماه!! هیچ روزی بهم خوش نگذشته!!!
۳تا از امتحانامو دادم و یه عالمه از سختاش مونده!! امروزم امتحان میراث فرهنگی دارم!!
خیلی سخته و زیاده!!! پر از تاریخ و اسم مسجد و مدرسه و ...
خیلی وقت بود اینجا ننوشته بودم! دلم تنگ نشده بود چون یه همدم جدید پیدا کردم!! همدم جدیدم کاغذای کاهیه که شبا توش هرچی دلم میخواد و از هر جا که دلم پره مینویسم و بعدش میخونم اگه دوستشون داشتم نگهشون میدارم اگرم نه توی توالت ریز ریزشون میکنم سیفونو میگشم که بره اون پاییناااا!!!
حالم خوب نیست!!
توی دلم یه عالمه اضطراب دارم! فردا تپل بعد از یک ماه از سفر برمیگرده!!! ۱۰ روز ایرانه دوباره من رو تنها میذاره! البته میدونم توی این ۱۰ روزم سهم من شاید چند ساعت بیشتر نباشه!!! کاش برای همیشه برمیگشت!! این دفعه دوریش روانیم میکنه!!!
واقعا توی این چند وقته که نبود روحیم رو از هر جهت باختم!! دلم براش تنگ شده اما انگار ۱۰۰ ساله ندیدمش و نمیدونم باید برای اومدنش چی کار کنم!
فردا مامان و بابا و نی نی به همراه جمع کثیری از دوستان میخوان برن پیکنیک!!
منم که مثل بقیه ۵شنبه ها جایی نمیرم و اصلا حوصله چرت و پرتایی که توی جمعشون میگذره رو ندارم!!!
من فقط تپل رو میخوام!!!!!!!!!!!!!!!!! اونم نه برای ۱۰ روز برای همیشه!!!!!!!!!!![]()
![]()
![]()
مگه من چه قدر ظرفیت دارم؟؟؟؟؟!!!![]()
بازم انگشتام شروع به نوشتن کردن! نمیدونم کی میخوام دست از سر کچل این وبلاگ بردارم
سال جدید شروع شده!!ولی من اصلا خوشحال نیستم!هیچ کس نیست!!! تنهای تنهام!!!باران که تنهام گذاشته و به قول خودش حوصله آدمارو نداره و دوستاشو میپیچونه چون دیگه باهاشون حال نمیکنه! این از باران!!! تپل از روز قبل از عید رفته مسافرت و تا الانم هر روز قراره برگردن اما خوب برنامه جدید پیش میان نمیان!!!اینم از تپل! مامانینا هم برای خودشون پا شدن رفتن کلیسا!اینم از مامانینا! چه عید گندی!!!!!!!!!!!!! همش باید نگران ساعتا درس خوندنم باشم که یه وقت از ۸ ساعت کمتر نشه!! دیگه شبا احساس میکنم باید با دفتر برنامه ریزیم بخوابم![]()
میدونم توی کنکور اون نتیجه ای که میخوام رو نمیگیرم و حسابی از این موضوع ناراحتم!!! دیگه هم برای جبران یه کم دیر شده البته دارم تلاشم رو میکنم اما میدونم که خیلی کمه!!!
من ناراحتم!!!
راستی تپل برام یه عالمه ترشیجات خریده به عنوان سوغاتی
حسابی دلم میخواد از این چیزا بخورم که از معده درد بیافتم بمیرم دیگه کنکور ندم!![]()
چند وقته ننوشتم!!اصلا حوصله هیچ کسو ندارم!شنیدن صدای آدما برام سخت شده! نمیدونم از چی میترسم!نمیدونم از چی ناراحتم!دیروز داشتم به بابا میگفتم که تحمل حرفای آدما اگه بیشتر از ۵ دقیقه بشه برام سخت شده!دیگه اطرافیانم رو دوست ندارم از اون کسایی هم که خیلی قبلا دوسشون داشتم حالم به هم میخوره!!!میدونم دیگه کسی مزخرفاتم رو نمیخونه!حتی تپل هم قول داده بود که اینجا بنویسه ولی خوب دوست نداشت!!الان نفس من دانشگاهه
وقتی احساس میکنم اون همه ازم دور میشه و اونجا دیگه وقتی برای من نداره غصه ام میگیره! دیگه کمتر همدیگرو میبینیم و من این قضیه رو اصلا دوست ندارم!میدونم من بیش از اندازه روی این قضیه حساسم و به اندازه من اون اذیت نمیشه چون خوب اون الان سرش گرمه درساشه!! خیلی زندگی رو به خودم سخت میگیرم!اینو دیگه همه دارن بهم میگن!!شاید بیماری روانی دارم که خودم رو با ناراحتی و افکار مختلف اذیت میکنم! نگرانیه همه چیز مال منه!! گفتم که حوصله ندارم!یه زمانی حداقل کلاس زبان برام مکان تفریح و خنده بود اما دیگه اونم حالم رو به هم میزنه!!!! اه! چه قدر حرف زدم! بسه دیگه!
یه چند باری نوشتم ولی چون کامپیوترم خراب و داقون بود نتونستم پست کنم!!!الان مینویسم و دعا میکنم که پست بشه!!! خبر اول اینه که تپل بهم قول داده اینجا یه بار بنویسه ولی هنوز نمیدونم کی وقتش میرسه!!
امروز کلاس طراحی رفتم ولی نمیدونم چرا از صبح همه دوستام زنگ میزنن و همه اشون از غماشون میگن!!
من حالم امروز خیلی خوب بود ولی هر چی بیشتر میگذشت حالم بدتر و بدتر میشد!!! اول باران!! بعد نیلوفر!!بعد از اون ستاره!!پشت سرشم ساغر!!! همه اشون مشکلات و غم و غصه هاشون بد بود یعنی از من کاری بر نمیومد!!
کاش میتونستم کمکشون کنم!!![]()
نمیدونم چی بگم!!! یعنی اول که اومدم کلی حرف داشتم ولی همه اش یادم رفت!!!
به تپل اس ام اس زدم که اگه دوست داشتی بیا بچتیم که گفت بهت اس ام اس میزنم
منم الان حوصله هیچ کاری رو ندارم فقط تپلمو میخوام![]()
اول بگم تفلدم مبارک!!!
بذارین یه کم خودمو تحویل بیرم بعد بنویسم!!!
۱۹ آذر تفلد جوجه بود!!!جمعه اش بعد از قرن ها یه تولد مفصل گرفتم و به نظرم خوش گذشت!!!جای همه تون خالی!!
البته مامانم گفت میتونی همه رو بگی بیان به جز تپلی
به خاطر همین یه مهمونی ساده دخترونه گرفتم!! ولی خوب روز قبلش با تپل رفتیم مهستان و هم شام خوردیم هم من کادومو گرفتم!!
خیلی خوش گذشت!!! امروز خونه تنها بودم حسابی کسل بودم و اصلا درس نخوندم!!تپلم که سر کار بود!به خاطر همین نمیتونستم باهاش تلفنی حرف بزنم!
با اینکه دوشنبه همدیگرو دیدیم ولی الان دلم براش اندازه ۴/۱ ته سوزن شده!(به قول خود تپلی
) دیگه سرتون رو درد نمیارم!! الانم باید برم کلاس زبان!!
وقت کردم بازم مینویسم و قول میدم زود زود به همه اوتن سر بزنم!!![]()
![]()