تبليغاتX
یه زندگی نارنجی
قصه های جوجه کوچولو و تپل
آآآآآخ خ خ خ خ خ جووووون ن ن ن ن  که دوباره پاییز شد!!! میدونین که این فصل عشق منه!!! فصل تغییرات بزرگه!!!

خیلی فصل خوشگلیه!! تازه هم من و هم تپل من توی این فصل باحال به دنیا اومدیم!!

فقط نمیدونم چرا انقدر زود و یهو خیلی سرد شد!!

امیدوارم که این فصل برای همه از جمله خودم و تپل و بقیه دوستان خوبه خوبه خوب بگذره و بهشون خوش بگذره!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 22:3  توسط جوجه  | 

آخ نمیدونین دلم الان چلو کباب یا جوجه کباب یا باقالی پلو با گوشت یا.... توی راهرو یه بوی خیلی خوب غذای چچچچچچچچچررررررررررب میاد!!!! کلی گرسنه ام شد!!!

فردا امتحان رانندگی دارم!!! به قول تپل چه قدر بزرگ شدما!!! هیچی نخوندم و فکر میکنم که امتحان شهر رد بشم!!! ولی نه من قبول میشم!!

۲شنبه هم مثل اینکه قراره با نیلوفر برم موزه هنرهای معاصر!! فقط نمیدونم چرا اصرار داره که بدون تپل بریم میگه من با تپل تعارف دارم میگه نمیذارم من دنگ خودم رو حساب کنم! سه شنبه هم احتمالا امن و امان است!!! ولی چهارشنبه قراره بریم لواسون خونه دایی وحید!!! ۵شنبه هم عمه فضوله با خانواده و احتمالا شوفاژ و شوناژ و شورنا هم میان اگه این ۳تا نیان به من خوش نمیگذره تا جمعه هم فکر کنم بمونن!!! وای مامان هم شنبه مرخصی گرفته!!!

راستی مامان و بابام با هم کلی قهرن!! هیچ کدومشون هم نمیگن که سر چی با هم جر و بحث کردن!! ولی هر چی هست مامان که خیلی دلش پره!!!

+ نوشته شده در  شنبه سوم شهریور 1386ساعت 19:18  توسط جوجه  | 

حوصله ام سر رفته به خدا!!!

تپل معلوم نیست از صبح کجا رفته گوشیش که نمیگیره!! مامانم از دیشب توی تختشه هی میخوابه هی بلند میشه!! بابا هم که مثل هر جمعه رفته تهران و نی نی هم رفته پیش دوستش از دیشب اونجاس!!!

بابا من کپکیدم به خدا!!!!!!!!!!!!!!!! یکی من رو از این وضعیت نجات بده!!!

+ نوشته شده در  جمعه دوم شهریور 1386ساعت 18:13  توسط جوجه  | 

صدای تلخ آدم ها اذیتم میکنه!!! زندگی آشوبشون عذابم میده!! با اینکه اوضاع زندگی خودم نسبت به دیگران زیاد چنگی به دل نمیزنه اما بازم وقتی ناراحتی دیگران رو میبینم انگار غم دنیا رو توی دلم ریختن!!
الان احساس میکنم که چه قدر زندگی میتونه سخت باشه!! ناراحتم!! نمیدونم انتظاراتم از زندگی چیه!! ناراحتم چون نمیدونم چرا زندگی میکنم!! هنوز هدف آفرینش رو درک نکردم!! اگه هدفش لذته پس چرا این همه ذجر میکشن آدما!!! اگه نه هدف شادیه پس چرا همیشه شادیا انقدر زود میگذره و از یاد میره اما غم٬نفرت٬شکست توی دل آدما انقدر میمونه که از بین ببرتشون!! اگه بعد از هر شادی غمه پس چزا...!!

من افسرده شدم میدونم و شاید به قول عمه مو طلایی فضول من آداب معاشرت بلد نیستم اما به خدا هیچی به جز آرامش برای خودم و کسانی که دوستشون دارم نمیخوام!! من میترسم!! از غم ها و ناراحتی های بیشتر از این میترسم!! از بازی زندگی میترسم!! و یقینا از سرنوشت میترسم!! نمیدونم جای یه آدم ترسو و بزدل توی این دنیا کجاست اما خودم از خودم متنفرم!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت 23:15  توسط جوجه  | 

شب ها برام بدترین زمانه!!! شاید به ظاهر همه چیز مثل اول شده اما من از درون هیچ تغییری نکردم!! یه هفته دیگه صبر میکنم اگه این اضطراب های لعنتی تموم شد اگه از معده درد خلاص شدم اگه از خوابهای کوتاه کابوس مانند رها شدم و از عدم تمرکز روی کوچکترین موضوع ها آزاد شدم دکتر روانکاو و روانپزشک رو بی خیال میشم اگر نه ک احساس میکنم پرونده ام میره جزو آدم های ۱۰۰٪ افسرده!!

دیگه نمیدونم از دنیا چی میخوام!!! بابا همیشه میگفت توی زندگی آدم به یه جایی میرسه که هیچ چیز نمیتونه اون خلا رو برای آدم پر کنه!!! دارم این احساس رو میکنم!! خلا درونیم با وجود تپل پر میشد اما الان دیگه احساس میکنم حتی نمیخواد که مال من باشه و اگرم هست به خاطر دلسوزیشه!! الان توی وجودم کاملا اون خلا رو حس میکنم!! این احساس رو دوست ندارم!!

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 22:54  توسط جوجه  | 

همه رفتن برای اسباب کشی! تنهام!! امروز تازه فهمیدم چی شده!! تازه باور کردم که دیگه هیچی نمونده! چهقدر احساس تنهایی میکنم! از اون روز حتی یه قطره اشک هم نریختم همین داره داغونم میکنه!! شدم یه قطعه سنگ بی احساس که هیچی حس نمیکنه!! حالم یه جور عجیبیه تا حالا اینطوری نبودم!! یه حس تلخ و غریب!!

به اشتباهاتم فکر میکنم! که چی کار کردم؟؟ کجا اشتباه کردم؟؟کجا پام رو کج گذاشتم؟؟به کی بد کردم؟؟به چی پشت کردم؟؟

تا حد مرگ پیش رفتم اما میترسم! دیگه از همه چیز میترسم!! هیچ اعتمادی توی وجودم نمونده!!

پشیمونم!! از اینکه هستم و وجود دارم پشیمونم!! از اینکه نفس میکشم پشیمونم!!

من هیچی نیستم...هیچی.............

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 20:39  توسط جوجه  | 

سلام!!

یه خبر که اگه پست پارسالم تقریبا همین موقع نگاه کنید میفهمید که مثل پارسال شوفاژ اومده پیشم!! بهمون خوش میگذره البته اگه از بی معرفتیای من بگذریم خوبه چون آخه من این دو روزه که شوفاژ اینجا بود همه اش این کلاس و اون کلاس بودم!!!

از نظر روحی با کمکای تپل خیلی حالم بهتر شده فکر کنم حال خودشم بهتر شده باشه اما درونم یه اضطراب خیلی بدی هست!! همه اش منتظر یه حادثه ام! همه اش منتظرم که رد بشم از این امتحان سخت!!

امیدوارم همه چیز حل بشه! نیلو میگه آدم نباید خودش برای خودش دعا کنه چون کم پیش میاد که نتیجه بگیره پس اگه میشه شما هم برام دعا کنید

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت 15:34  توسط جوجه  | 

هیچ وقت نخواهم فهمید که چرا سرنوشت با من اینگونه کرد!!!
+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم تیر 1386ساعت 21:34  توسط جوجه  | 

صبح ساعت ۴:۳۰ با هزار زور و زحمت بیدار شو!!! اونوقت مریم به جای ساعت ۵:۱۵ ساعت ۵:۰۰ برسه!!مامانتو بیدار کنی که باهات بیاد پایین خونه وایسه که ببینه آژانس مطمین میاد دنبالمون یا نه!!! تا ساعت ۵:۳۰ مجبور بشی بمونی منتظر آژانس بدشم نیاد!! بعد از اینکه کلی راه رو طی کردی برسی میدون امام حسین!!! بعدش دم دانشگاه تحفه تهران مرکز!!! به خدا این دانشگاه آزاد کرج خودمون خیلی باحالتر بود!!! توی گرما بمون که مادرا اجازه بدن و منت بذارن راه رو برای ما باز کنن که بریم تو!! بعدشم دردسر تحویل موبایل و استرس جاسازیش جاهای خطر انگیزناک!!! حالا خاموش بودا کاش حداقل ازش یه استفاده ای میشد!!

بشین سر جلسه با حالت خواب آلود سوالای مسخره آزمون آزاد رو جواب بده!! آخرشم یه دفترچه بهت بدن!! موضوعش بره تا اعماق مغزت اما هضم نشده برگرده (آهان مغز هضم نمیکنه اون معده بود)

باید یه جای جعبه دستمال کاغذی طراحی میکردم برای داخل ماشین!!! بابا عجب غلطی کردیم طراحی صنعتی انتخاب کردیم!!!

بعدشم توی گرما با مریم بکوبیم بریم برای مامانامون خرید کنیم!!! هر دوتامون فکر کنم گرما زده شدیم!

بعدشم اومدم خونه با تپلم حرف زدم!!! الانم تپل رفته تهران مهمونی و کلی هم قراره دیر برگرده و من هم کلی خوابم میاد نمیتونم منتظر بشم!! احساس میکنم الانم تو خواب اینارو نوشتم!

اگه چرت و پرت بود ببخشید!

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 22:47  توسط جوجه  | 

خیلی خسته ام!!!

احساس میکنم یه عمره که خستگی توی تنم مونده!!! حال و هوام برگشته به همون روزا!!! همون روزا که دوست داشتم بمیرم و نباشم!!!

دلم یه مهمونی توپ میخواد!!! یه مسافرت دسته جمعی باحال!!!!یه سرگرمی غیر عادی!!!

دلم برای همه چیز تنگ شده!!! برای روزایی که هیچی برام مهم نبود!!! خسته ام!!! میدونم برای چیه!! تپل میگه میرم و نمیره که زودتر برگرده!! از درس و کلاس خسته شدم!! از اینکه بابا همه اش خونه است خسته شدم!! از اینکه تپل میگه همه چیز درست میشه اما هنوز هیچی درست نشده خسته شدم!! از اینکه باید انقدر انتظار بکشم خسته شدم!!!

احساس خوبی ندارم!! هر از چند گاهی این حس بهم دست میده اما این دفعه خیلی شدیده!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت 22:10  توسط جوجه  | 

hey!!

this is the firsT time that I want to write in english here!

I'm full of nonsense and crops so u don't have to listen to them!

I shoudl state that I will have an awfull exame tomorrow!! They call it entrance exame!!I HATE IT and hate those people who say that It's ur future!!!

I should tell them:>>> HEY GUYS THIS IS MY FUTURE AND I THINK ENTRANCE EXAME IS A MOLECULE IN MY LIFE!!

If they don't accept me az a student in university>>>>>kiss my ass!!! IT'S NOT IMPORTANT FOR ME!!!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت 21:3  توسط جوجه  | 

چه قبول بشم و چه قبول نشم فکر نکنم دیگه حاضر باشم یه سال دیگه از عمرم رو با اضطراب بگذرونم!!!

نمیدونم چی قراره بشه!! چه سوالایی!!! کجا!!! توی چه شرایطی!!! اما فقط میتونم از ته دلم بگم   برام اصلا مهم نیست که نتیجه اش چیه!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 15:19  توسط جوجه  | 

فقط ۲۰ روز مونده به کنکور و من اصلا امیدوار نیستم!!!

زیاد نمیترسم ولی میدونم که اونی نیست که ازم میخوان!!! امیدوارم حداقل یه چیزایی نیاد که جا نخورم!!

تپل هم که چند روز دیگه میره!! شاید کمتر از یه هفته!! امیدوارم زودتر کنکور آزاد هم رد بشه دیگه تا یه مدت خلاص بشم!

پارسال همین موقع که به خاطر کنکور تپل داشتم میمردم از اضطراب!! الان باید برای خودم نگران باشم!! تپل قول داده برام دعا کنه که قبول بشم! شمام دعا کنین!! قبول شدن مهم نیستا!! مهم اینه که جای نزدیک و خوب قبول بشم!!  دعا کنین ترو خدا!!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386ساعت 18:53  توسط جوجه  | 

سلام!

امروز روز خوبی نیست مثل بقیه روزا توی این یه ماه!! هیچ روزی بهم خوش نگذشته!!! ۳تا از امتحانامو دادم و یه عالمه از سختاش مونده!! امروزم امتحان میراث فرهنگی دارم!! خیلی سخته و زیاده!!! پر از تاریخ و اسم مسجد و مدرسه و ...

خیلی وقت بود اینجا ننوشته بودم! دلم تنگ نشده بود چون یه همدم جدید پیدا کردم!! همدم جدیدم کاغذای کاهیه که شبا توش هرچی دلم میخواد و از هر جا که دلم پره مینویسم و بعدش میخونم اگه دوستشون داشتم نگهشون میدارم اگرم نه توی توالت ریز ریزشون میکنم سیفونو میگشم که بره اون پاییناااا!!! حالم خوب نیست!!

توی دلم یه عالمه اضطراب دارم! فردا تپل بعد از یک ماه از سفر برمیگرده!!! ۱۰ روز ایرانه دوباره من رو تنها میذاره! البته میدونم توی این ۱۰ روزم سهم من شاید چند ساعت بیشتر نباشه!!! کاش برای همیشه برمیگشت!! این دفعه دوریش روانیم میکنه!!! واقعا توی این چند وقته که نبود روحیم رو از هر جهت باختم!! دلم براش تنگ شده اما انگار ۱۰۰ ساله ندیدمش و نمیدونم باید برای اومدنش چی کار کنم!

فردا مامان و بابا و نی نی به همراه جمع کثیری از دوستان میخوان برن پیکنیک!! منم که مثل بقیه ۵شنبه ها جایی نمیرم و اصلا حوصله چرت و پرتایی که توی جمعشون میگذره رو ندارم!!!

من فقط تپل رو میخوام!!!!!!!!!!!!!!!!! اونم نه برای ۱۰ روز برای همیشه!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386ساعت 12:53  توسط جوجه  | 

تحمل همه چیز سخت شده!!! تحمل دوری تپل تحمل درسا! تحمل فشاری که از همه جهت رومه!! داره دیوونه ام میکنه!

مگه من چه قدر ظرفیت دارم؟؟؟؟؟!!!

+ نوشته شده در  جمعه هفتم اردیبهشت 1386ساعت 18:22  توسط جوجه  | 

سلام!

بازم انگشتام شروع به نوشتن کردن! نمیدونم کی میخوام دست از سر کچل این وبلاگ بردارم سال جدید شروع شده!!ولی من اصلا خوشحال نیستم!هیچ کس نیست!!! تنهای تنهام!!!باران که تنهام گذاشته و به قول خودش حوصله آدمارو نداره و دوستاشو میپیچونه چون دیگه باهاشون حال نمیکنه! این از باران!!! تپل از روز قبل از عید رفته مسافرت و تا الانم هر روز قراره برگردن اما خوب برنامه جدید پیش میان نمیان!!!اینم از تپل! مامانینا هم برای خودشون پا شدن رفتن کلیسا!اینم از مامانینا! چه عید گندی!!!!!!!!!!!!! همش باید نگران ساعتا درس خوندنم باشم که یه وقت از ۸ ساعت کمتر نشه!! دیگه شبا احساس میکنم باید با دفتر برنامه ریزیم بخوابم میدونم توی کنکور اون نتیجه ای که میخوام رو نمیگیرم و حسابی از این موضوع ناراحتم!!! دیگه هم برای جبران یه کم دیر شده البته دارم تلاشم رو میکنم اما میدونم که خیلی کمه!!! من ناراحتم!!!

راستی تپل برام یه عالمه ترشیجات خریده به عنوان سوغاتی حسابی دلم میخواد از این چیزا بخورم که از معده درد بیافتم بمیرم دیگه کنکور ندم!

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم فروردین 1386ساعت 20:21  توسط جوجه  | 

سلام!

چند وقته ننوشتم!!اصلا حوصله هیچ کسو ندارم!شنیدن صدای آدما برام سخت شده! نمیدونم از چی میترسم!نمیدونم از چی ناراحتم!دیروز داشتم به بابا میگفتم که تحمل حرفای آدما اگه بیشتر از ۵ دقیقه بشه برام سخت شده!دیگه اطرافیانم رو دوست ندارم از اون کسایی هم که خیلی قبلا دوسشون داشتم حالم به هم میخوره!!!میدونم دیگه کسی مزخرفاتم رو نمیخونه!حتی تپل هم قول داده بود که اینجا بنویسه ولی خوب دوست نداشت!!الان نفس من دانشگاههوقتی احساس میکنم اون همه ازم دور میشه و اونجا دیگه وقتی برای من نداره غصه ام میگیره! دیگه کمتر همدیگرو میبینیم و من این قضیه رو اصلا دوست ندارم!میدونم من بیش از اندازه روی این قضیه حساسم و به اندازه من اون اذیت نمیشه چون خوب اون الان سرش گرمه درساشه!! خیلی زندگی رو به خودم سخت میگیرم!اینو دیگه همه دارن بهم میگن!!شاید بیماری روانی دارم که خودم رو با ناراحتی و افکار مختلف اذیت میکنم! نگرانیه همه چیز مال منه!! گفتم که حوصله ندارم!یه زمانی حداقل کلاس زبان برام مکان تفریح و خنده بود اما دیگه اونم حالم رو به هم میزنه!!!! اه! چه قدر حرف زدم! بسه دیگه!

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اسفند 1385ساعت 16:25  توسط جوجه  | 

سلام!!!

یه چند باری نوشتم ولی چون کامپیوترم خراب و داقون بود نتونستم پست کنم!!!الان مینویسم و دعا میکنم که پست بشه!!! خبر اول اینه که تپل بهم قول داده اینجا یه بار بنویسه ولی هنوز نمیدونم کی وقتش میرسه!! امروز کلاس طراحی رفتم ولی نمیدونم چرا از صبح همه دوستام زنگ میزنن و همه اشون از غماشون میگن!! من حالم امروز خیلی خوب بود ولی هر چی بیشتر میگذشت حالم بدتر و بدتر میشد!!! اول باران!! بعد نیلوفر!!بعد از اون ستاره!!پشت سرشم ساغر!!! همه اشون مشکلات و غم و غصه هاشون بد بود یعنی از من کاری بر نمیومد!! کاش میتونستم کمکشون کنم!!

نمیدونم چی بگم!!! یعنی اول که اومدم کلی حرف داشتم ولی همه اش یادم رفت!!!

به تپل اس ام اس زدم که اگه دوست داشتی بیا بچتیم که گفت بهت اس ام اس میزنم  منم الان حوصله هیچ کاری رو ندارم فقط تپلمو میخوام

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم دی 1385ساعت 20:18  توسط جوجه  | 

شلام!!!

اول بگم تفلدم مبارک!!!بذارین یه کم خودمو تحویل بیرم بعد بنویسم!!!

۱۹ آذر تفلد جوجه بود!!!جمعه اش بعد از قرن ها یه تولد مفصل گرفتم و به نظرم خوش گذشت!!!جای همه تون خالی!!البته مامانم گفت میتونی همه رو بگی بیان به جز تپلیبه خاطر همین یه مهمونی ساده دخترونه گرفتم!! ولی خوب روز قبلش با تپل رفتیم مهستان و هم شام خوردیم هم من کادومو گرفتم!!خیلی خوش گذشت!!! امروز خونه تنها بودم حسابی کسل بودم و اصلا درس نخوندم!!تپلم که سر کار بود!به خاطر همین نمیتونستم باهاش تلفنی حرف بزنم! با اینکه دوشنبه همدیگرو دیدیم  ولی الان دلم براش اندازه ۴/۱ ته سوزن شده!(به قول خود تپلی)  دیگه سرتون رو درد نمیارم!! الانم باید برم کلاس زبان!!

وقت کردم بازم مینویسم و قول میدم زود زود به همه اوتن سر بزنم!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385ساعت 17:35  توسط جوجه  | 

وای نمیدونین که چهقدر خوشحالم که همه اون کسایی که دوست داشتم فراموشم نکردن!!! جوجه برای داشتن چنین دوستایی واقعا خوشحاله!!وبلاگ من یسته نشد چون شما هستین!!! بازم مرسی!! من خیلی درس دارم اما هر وقت تونستم آپ میکنم و به همه سر میزنم!!! همهتون رو دوست دارم!!!
+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آذر 1385ساعت 18:0  توسط جوجه  |